شارانشاران، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

کودکم عشقم شارانم

تولد دوسالگی شاران

دومین سال تولدشاران گلمو عید قربان با 24 روز تاخیر گرفتیم چون روز تولدش مسافرت بودیم و همچنین منتظر بودیم تا پدرجون و مادرجون شاران از مسافرت برگردند خیلی خوب بود و همه چیز به خوبی برگزار شد و با حضور خانواده ی پدرجون و مامان بزرگ و عمه ها و خاله ها و عمو برگزار شد.         تم تولد اسمورف بود و سعی کرده بودم همه چی رو به صورت اسمورفی دیزاین کنم رنگ بادکنکها هم سفید و آبی گرفته بودم   برگه یادگاری هم تهیه کردم که مهمونها زحمت کشیدند برای شاران دلنوشته های مهربونی خودشونو تقدیم کردند یه سورپرایز هم برای مهمونا داشتم و از قبل از بدو ...
29 مهر 1392

تولد یکسالگی شاران

شاران من گل من تولدت مبارک قشنگ شدی گل شدی، شدی مثل عروسک رو سقف این اتاق یه عالمه ستارست ;می خوان تولدت رو جشن بگیرن دوباره ;فشفشه های روشن بادکنک های رنگی» برات شدند مهیا تا شاد بشی بخندی نانازکم عزیزم تولدت مبارک   View Raw Image " width="465" height="349" /> View Raw Image " href="http://oi44.tinypic.com/fk30io.jpg">   " alt="" align="baseline" border="0" hspace="0" /> ۳۱ شهریور ۹۱ تولد یکسالگی شاران بود که به علت مسافرت جشن آن با چند روز تاخیر با حضور مامان بزرگ خانواده عمو خاله ها عمه ها برگزار شد .     View Raw Image " width="465" height="349" /> ...
29 مهر 1392

دایی

دوستان خوبم تولد شاران و عید قربان گرفتیم که خیلی خوب بود ولی فرصت نکردم مطالبشو بنویسم متاسفانه امروز هم دایی مهربونم به رحمت خدا رفت وچند روزی نیستم
27 مهر 1392

پا به پای کودکیهایم بیا

یه شعر دیدم خوشم اومد گفتم بذارمش تو وب      پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا . قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن . پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو . بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر . خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی . طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان . مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم . یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما . قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ . غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت . هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود . ...
13 مهر 1392

مامان بزرگ از مشهد برگشت

مامان جون من یعنی مامان بزرگ شاران رفته بود مشهد و پریروز از مشهد برگشت و برای شاران کلی سوغاتی آورده بود چند تا عروسک و روسری و جانمازو ... شاران هم که خیلی ذوق کرده بود از ذوقش جیغ میکشید و میگفت حورا و می پرید بغل مامان بزرگ مامانم خیلی خوشحال شده بود همش قربون شاران میرفت  مامان گلم زیارتت قبول و امیدوارم همیشه سلامت باشی و دلت شاد باشه و دعاهایت همیشه بدرقه راه ما باشه
10 مهر 1392

کودکانه های 2 سالگیت

میدونی شارانم این پستو برای شما مینویسم برای شما دختر گلم برای عشقم نفسم عمرم میدونی عزیزم دوساله شدی بعضی کارهات واقعا اینقدر عاقلانه هست که فکر میکنم بیشتر از 2 سال میفهمی بعضی وقتها یه کارهایی میکنی که من حالم گرفته میشه میدونی عزیزم عشق و محبتت و میتونی نشون بدی همدیگرو بغل میکنیم و بوس میکنیم  و دست های کوچولوتو دور گردن مامان میندازی وای چه حالی میده عزیزم پر از انرژیهای مثبت میشم هرچی بدی باشه رو فراموش میکنم دیگه کمک مامان میکنی اسباب بازیهات مرتب میکنی البته دوباره میریزیشون و لباسات تا میکنی و .... اگر کسی بهت محبت کنه محبت میکنی نسبت به بچه ها خیلی مهربونی همه کاریو خودت میخوای انجام بدی استقل...
7 مهر 1392

گلپایگان 3

همراه با عمه ها و عمو و زن عمو و پدرجون و مادر جون از 28 شهریور تا 2 مهر گلپایگان رفتیم چون پدرجون اینا اونجا خونه ویلایی دارند خیلی خوب بود و شاران هم که عمه هاش و عموشو که می بینه از خود بیخود میشه و بهش حسابی خوش میگذره   یخورده شب اول شاران بد خوابید ولی خدارو شکر باقی روزا بهتر بود عمه مینا هم متاسفانه حالش بد شد ولی خدارو شکر بهتر شد البته کارش به بیمارستان کشیده شد منم همراهشون رفتم شاران هم که کنار مادرجون و زن عموش مونده بود اولش خوب بود ولی از خواب که بیدار شده بود دختر گلم خیلی گریه کرده بود مامان شادی قربونت برم  عمه مرجان به دلیل اینکه نتونست مرخصی بگیره همراه ما نبود و جاش خیلی خالی بود راستی 31 شهریور هم ...
4 مهر 1392
1